تبليغاتX
مداد رنگی های سر به زیر

مداد رنگی های سر به زیر

دست ها

لباسم را با دستهای قوی اش گرفته بود و به طرف خودش می کشیدم.....راه فرار نمونده بود....زورش بیشتر از من بود...داد زدم....صدام در نمی اومد...محکم تر...باز هم....خیلی ترسیده بود...یه بار دیگه داد زدم و کمک خواستم...چشمهام باز شد...

خیلی می ترسیدم...دوست داشتم یکی کنارم باشه...یه مرد...یه مرد که بعد از این کابوس بچپم توی بغل امنش و یه دل سیر گریه کنم...با اینکه می دونستم کابوس بوده ولی مداد فریاد می زدم...خواهرم اومد بالای سرم...خیلی مهربونه...خیلی...ولی من به دستهای محکم یه مرد نیاز داشتم...شروع کردم به صدا کردن...بابا.. بابا ...بابا...بابا.....عین بچگی هام...بابا بابا بابا ...اومدن و دستم را گرفتن...دستهای بزرگشون را بغل کردم....همون دستهایی را که ازش سیلی می خوردم...سفت چسبیدمش...نمی خواستم از کنارم برن....مهربون و ناراحت پرسیدن: چی خواب دیدی عزیزم؟...نمی خواستم حرف بزنم...خواهرم برام آب آورد...آروم شدم...بابا خیالشون راحت شده بود...نمی خواستم برن....دست ها شون را محکم گرفتم و خوابم را تعریف کردم....اینکه یه مرد غریبه می خواست منو بدزده و من هرچی بابا رو صدا کردم صدام به گوشش نمی رسید....اینکه من ترسیدم...اینکه من زورم نمی رسید...اینکه من از مرد ها می ترسم و....

خوابم رو که تعریف کردم...انگار بار بزرگی را گذاشتم زمین....گریه ام گرفته بود....پدرم که آرامش نسبیم را دیدن رفتن...خواهرم هم رفت...من موندم و یه بغض گنده....پتوم را بغل کردم و گریه کردم....تا خوابم برد....

پی کابوس:

و من در مدرسه چقدر حالم خراب بود...

و چقدر تنها بودم

و چقدر می خواستم برگردم خونه

و چقدر از هر چی مرده بدم می اومد

و بغضی که پدر گلوم را در آورده

چرا؟

دلیلش را نمی دونم ولی قوی ترین زنان هم به دست های مردانه و محکم و امن نیاز دارن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:14  توسط آن شرلی  | 

بوی عیدو...

دراز وارد میشود:

من به تو می اندیشم

ای سر ا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

                                             همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

                                                       تو بدان این را تو بدان

تو بیا

                                  تو بمان تنها با من تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب!

                 من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

در دل ساغر هستی تو بجوش

   من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

                        آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

پ.ن۱:خیلی وقت بود نبودم خب محصلم محصل که نمیشه همش پای نت باشه

پ.ن۲:دیر به دیر میام ولی به آن میگم تند تند بیاد

پ.ن۳:بوی عید همه جا میاد از مغازه ها ماهیا سبزه ها حیف که ما خونه میمونیم

پ.ن۴:محض خالی نبودن عریضه

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط بابا لنگ دراز  | 

دوستم نداری

وقتی زل می زنی به چشم هایم

و فریاد می زنی که:

((دوستت دارم))

این را می فهمم

من پیچیده ام

پیچیده تر از این

منحنی های ساده

و از سادگی تو در حیرتم

که اسیرشان می شوی.

آه

کاش می فهمیدی

لبهایم

سینه هایم

دستانم

تمام تنم

حالم را بهم می زند.

 

خسته ام.

از کودکی

خود را کوفته این میله ها

و آخر سر

تبدیل شدند به منحنی های ساده

و قصد شکستن ندارند

که مرا در بر گرفته اند

و دریغ می کنند

تو را از من

چشم هایت را

از دستان من بردار

باور کن

که من

این منحنی های ساده نیستم

و تو

مرا دوست نداری

 

 

آن شرلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:59  توسط آن شرلی  | 

سایه ی عزرائیل

سلام

تا حالا شده عزرائیل باهاتون شوخی شهرستانی بکنه(با اجازه شهرستانی ها ی محترم!!اصلا بیخیال شوخی افغانی!!با عرض معذرت از خالدحسینی!قصد توهین نداشتم اصلا ولش کن از اول میگم)

تا حالا شده عزرائیل باهاتون شوخی خیلی بدی بکنه شاید فکر کنید خر مغزمو گاز گرفته اما با این که عزرائیل جون ادما رو میگیره اونم یه فرشتس و دل داره بنده خدا بعضی وقتها شوخیش میگیره !!!قضیه ی شوخی عزرائیل از این قراره که آدمو میتونه تا ۵ دقیقه قبل از اتفاق به طعم کیک فکر کنه ولی ۵دقیقه بعد از اتفاق به کارهایی که رو شونش مونده فکر کنه!!اینو ضمیمه ی دعای بعد نمازتون کنید:الهی هیچکی عقده ی آسانسور به دلش نمونه که بمونه میشه مثل من !بالاخره بعد کلی حاشیه نویسی قضیه از این قراره که:

(برای زن برادرم اسم مستعار به خواسته ی خودشان ثبت مسشود!!!)

حنا:خوب بابا لنگ دراز بریم پایین بدو کیک دیر شدااااا

من:(در نمای چشمان معصوم)با آسانسور بریم؟کلاس داره!!!

جواب نگرفته در آسانسورو باز کردم.....

حنا:از دست تو....

من:(باز در نمای چشمان معصوم)

بعد ۵ ثانیه گذشت از حرکت آسانسور تکان شدیدی خورد منم که کمپوت شجاعت!!!!

من:وای حنا چی شده من میترسم وای خدا!یا ابوالفضل!!یا امام رضا!!!خدایا تورو به این شبهای عزیز!!!! (نمای چشمان معصوم به چشمان وحشت زده .دستان لرزان.و رنگی مانند گچ تغییر می کند)

حنا:(نمای چشمان ناظم)ساکت ببینم چه می کنم

من:خدایا خیلی نماز قضا دارم میمونه گردنما.......وای نسترن و سرکار گذاتشم چه جوری حلالیت بطلبم !!چقدر واسه خواهر بابا لنگ دراز پشت پا انداختم چقدر کتابای شوهر حنا رو پاره کردم واااااااااای.....

(حنا در حال تکاپو برای نجات. من در حال استغفار)

حنا:(جیییییییییییییییییغ)وای بابا لنگ دراز در باز شد بپر بیرون (منم چادر زیر بغل زدم و پریدم بیرون)

من:ای رده شور این آپارتمان و ببرن با این آسانسورش خجالت نمی کشه من مردم و زنده شدم تازه با عزرائیل یه نسکافه زدیم به بدن ای خدااا!!!

حنا:حیف که خواهرم نیستی!!!

من:چرا؟

حنا:اگه خواهرم بودی تو آسانسور کشته بودمت!!!

من:(چشمان غمگین.خسته.اندکی گریان)

خلاصه اینکه مواظب باشید اگه الان گوشتون میخاره یا موهاتون اینور اونور میشه بدونید عزرائیل اونطرفاست...نگید من نگفتم


پ.ن:برای یکی از بستگان ین موضوع رو شرح دادم:

من:آره من تو آسانسور گیر کردم یه سکته ناقص زدم اگه حنا نبود مرده بودم

بستگ(مفرد بستگان):وای چه بد حالا سکته ناقص زدی بهتر شدی؟

من:وای بستگ تو چقدر مغزت آکبند می باشد حرفم نوعی اغراق بود

بستگ:


پ.ن۲:به من چه خودش فونتش بزرگ شده درستم نمی شه

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:19  توسط بابا لنگ دراز  | 

سلام

نمی دونم وقتی دلت می گیره چه کار می کنی.ولی مطمئنم که دلت نمی خواد بری مدرسه.مخصوصا مدرسه ای که (خر)ها و(مهربون)ها دور هم جمع می شن و هی می زنن...حالا یا خر یا جفتک یا حالت رو به هم.

خلاصه اینکه کسی مثل من اینجا دووم نمیاره.....کافیه یه روز شاد باشی...دسته ی اول نیگا نیگات می کنن و عاقل اندر سفیه می گن:چیه؟؟خوشی؟؟می خندی؟؟...نه حالشو دارم نه وقتشو که یاسین بخونم ...گروه بعدی خیلی پر مهر نیگات می کنن و دست می زارن روی ....در ظاهر روی شونه ات ولی در اصل روی دلت می زارنش و می گن:چطوری عزیزم؟؟؟انگاری بهتری....

گاهی هم مثل امروز عمرا دوست ندارم صدای هیچ کسی توی گوشت بدود....وقتی از دنده ی چپ بالا ترین برج زهر مار بلند می شم..اولین حسی که بهم دست می ده عین یه سقوط درست و حسابیه که توی خواب هایم رد پاش را پیدا نمی کنم...سر صبحی بس که متلاشی بودم و از اونجا که دل همه برام سوخت نزدیک بود یه دل سیر کشیده بخورم...جوری که چشم های بابا هم دلم را بزنه...

نگفتم "خر"ها چند دسته اند؟؟خب...."خر"ها دو دسته اند..اونهایی که وقتی روزهایی مثل امروز می بیننت....آروم که جواب سلام بدی عر می زنن که:خیال کرده از دماغ فیل افتاده...دسته ی دوم سطح فکرشون وسیع تره و می گن:ایششش....انگاری آسمون سوراخ شده و از اون بالا افتاده پایین...

بگی نگی داره ازشون خوشم کیاد....اینم یه جور برداشت از سوطه...از نظریه ی آسمون خوشم میاد...(جاخالیه)...من یکی از از دست اینا جر خورده بعید نیست آسمون بنده خدا هم به همین بلا دچار شده باشه.

-چی::نه جون تو...مذکر نیستن...

-زشته...نخیر هم سه نقطه هم نیستن

ـچوب؟؟؟

دلم نمی خواد بگم چوب...یه چیز دیگه....می دونی...یه حسیه...هرجا که قدم می ذارم پشکل تفکراتشون را ول کردن وسط...بوی گند و پوچش چنان هجوم پرفشاری به(خاجلیه.)....مخم وارد می کنه که جر می خوره

کلا دلم نمی خواد برم سراغ مهربون ها...از توده ی محدودشون خوشم میاد...ولی واقعیت اینه که هیچ وقت روی شونه ی هیچ کدوم گریه نمی کنم...حالا خودشون را به شش قسمت هم تقسیم بکنن...بیشتر به خاطر همین گروه دلم نمی خواد برم مدرسه...عین خبرنگار ها پیرت را در میارن...

صبحونه می خورم می زنم بیرون...دلم گرفته...جال مدرسه را ندارم....پول همراهم هست...ماشین جلوی پاهام می ایسته...ناخودآگاه سوار می شم..چند دقیقه بعد جلوی مدرسه از سرویس پیاده می شم...

 


پ.ن:

افرادی مثل من جزو گاز ها هستن...نه اینکه بگم (گوز)...نه...البته اینها هم دسته های متفاوتی دارن...ولی کلا از دسته های دیگه آزاد ترن...

 

آن شرلی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:7  توسط آن شرلی  | 

سلام

سلام...

فقط اومدم سلام كنم....فعلا خواستم يه اظهار وجودي كرده باشم.

همين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 20:50  توسط آن شرلی  |