دست ها
خیلی می ترسیدم...دوست داشتم یکی کنارم باشه...یه مرد...یه مرد که بعد از این کابوس بچپم توی بغل امنش و یه دل سیر گریه کنم...با اینکه می دونستم کابوس بوده ولی مداد فریاد می زدم...خواهرم اومد بالای سرم...خیلی مهربونه...خیلی...ولی من به دستهای محکم یه مرد نیاز داشتم...شروع کردم به صدا کردن...بابا.. بابا ...بابا...بابا.....عین بچگی هام...بابا بابا بابا ...اومدن و دستم را گرفتن...دستهای بزرگشون را بغل کردم....همون دستهایی را که ازش سیلی می خوردم...سفت چسبیدمش...نمی خواستم از کنارم برن....مهربون و ناراحت پرسیدن: چی خواب دیدی عزیزم؟...نمی خواستم حرف بزنم...خواهرم برام آب آورد...آروم شدم...بابا خیالشون راحت شده بود...نمی خواستم برن....دست ها شون را محکم گرفتم و خوابم را تعریف کردم....اینکه یه مرد غریبه می خواست منو بدزده و من هرچی بابا رو صدا کردم صدام به گوشش نمی رسید....اینکه من ترسیدم...اینکه من زورم نمی رسید...اینکه من از مرد ها می ترسم و....
خوابم رو که تعریف کردم...انگار بار بزرگی را گذاشتم زمین....گریه ام گرفته بود....پدرم که آرامش نسبیم را دیدن رفتن...خواهرم هم رفت...من موندم و یه بغض گنده....پتوم را بغل کردم و گریه کردم....تا خوابم برد....
پی کابوس:
و من در مدرسه چقدر حالم خراب بود...
و چقدر تنها بودم
و چقدر می خواستم برگردم خونه
و چقدر از هر چی مرده بدم می اومد
و بغضی که پدر گلوم را در آورده
چرا؟
دلیلش را نمی دونم ولی قوی ترین زنان هم به دست های مردانه و محکم و امن نیاز دارن...

